بیخیالم نشو

حتی اگر مرده باشم

زنده ام میکند

نفس های گرم تو...

[ ۱۳٩٤/٥/۱٥ ] [ ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

زمستان به نفس های آخر رسیده است

دیگر شوک هم جواب نمی دهد

صدای پای بهار نزدیک تر می شود

ماهیان تنگ بی قرارند

سبزه ها به قامت خورشید می نگرند

اما

دلم من هوای بهار ندارد

نفس هایم به نفس زمستان طعنه می زنند

در دلم برگ ریزان پاییزی ست

عطش دهانم را خشک کرده

ساقی ام دیگر میلی به من ندارد

درست است

اینجا خبری از بهار نیست

بوی مرگ می آید

ساقی ام را برسانید

...

[ ۱۳٩۳/۱٢/٢٥ ] [ ٦:٥٩ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

تو را چه شده ای عاشق دیروز

چشم بسته ای بروی یار امروز

با دست خود فشار می دهی حنجره ام را

قلب مریضت ندارد نشانی ام را

جای من اگر هست درون قلبت

بی خبرم من از وفای قلبت

گفته بودی روزی نبینم تو را

شهره آفاق کنم حیثیتم را

نجابتت هست هنوز همچون طوبا

لیکن عهد شکستی در پی این دنیا

یا دارم گل نرگس بود و من

آمدی گورستان به هوای من

بچین با ذوق خود بروی مزارم

که راحت شدم من از دنیا بیزارم

بشین بالای قبرم نکن شیون تو ای روحم

که بودم غم برایت نیستم شاد باش شاد کن روحم

[ ۱۳٩۳/۱٢/٢٠ ] [ ٧:٢۸ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

دل تنگ توام ای یگانه من

تو که نفست عشق بود و زندگی

در این ایام که رنگ فراموشی گرفته ای به خاطرات

من همانم با همان دردها و رنج ها

همان که بدون من زندگی برایت جهنمی بود داغ و سوزان

همان که چشم هایت را برای دیدنم جلا می دادی

حال چه شده ای رفیق نیمه راه

راه به کدامین سو کج کرده ای

که بی من بودن را به بودنم ترجیح می دهی

این بود رسم شیدایی

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱۸ ] [ ٧:٢٦ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

روزگار بدیست

پاورچین آسته آسته

با زور تیغ و رگ

در قلبت نفوذ می کنند

با هزاران امید

دلت را با دلش پیوند میزنی

همین که نوبت رسیدن جوانه شد

یاد سم پاشی و هرس کردنشان می افتند

جوانه امید و عشق را از ریشه می زنند

و با غرور پاشنه بلندشان از خاطرات عبور می کنند

و

باز

پاورچین آسته آسته

قلبی دیگر

جوانه ای دیگر

...

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱۳ ] [ ٧:۱٦ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

روزها در پی شب سپری میشود

چروکها روی چهره ام جولان میدهند

سپیدی روزگار موهایم را نوازش میدهد

ترافیک روزگار پشتم را خم میکند

زانوهایم دنباله دار تار میزنند

شانه هایم کوله بار درد را یدک میکشند

اما

خوشحالم

تو در قلبم هنوز رنگینی

شریانهایم با عشق تو جریان دارند

و

این

یعنی

زندگی

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٠ ] [ ٧:٤٢ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

گاهی وقتا گم میکنم لحظه هام رو

شک میکنم بودن یا ندیدنت رو

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٠ ] [ ٧:٠٦ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

اینجا رادیو دل است

صدای مرا از عمق قلبم می شنوید

این یک پیام نیست

یک احساس پاک است

که میگوید:

فراموشی در مرام ما نیست...

[ ۱۳٩۳/۳/۳۱ ] [ ٧:۱٤ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

 

آغوش تو گناه نیست

 من در آغوش تو آرامش یافته ام

که هیچ گناهی با آرامش مانوس نیست

آغوش تو گناه نیست

 من در آغوش تو امنیت را احساس کرده ام

که در هیچ گناهی امنیت محسوس نیست

آغوش تو گناه نیست

من در آغوش تو تمام زیبایی را لمس کرده ام

که در هیچ گناهی زیبایی ملموس نیست

پس

امانم بده

که تا ابد در دل این زیبایی آرامش یابم...

[ ۱۳٩۳/٢/۳٠ ] [ ٩:۱٢ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

لالالالا بخواب عاشق بیداره

برای خاطر تو بی قراره

لالایی کن دلش آروم بگیره

که دنیاش بی تو معنایی نداره

لالالالا دل تو جای غم نیست

دو چشمون قشنگت جای نم نیست

بخواب من غصه هات رو بر می دارم

آخه سهم من از عشق تو کم نیست

[ ۱۳٩٢/۱۱/٢٥ ] [ ٧:۱٩ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

تو تنها دعای قشنگ منی

خدا میشود مستجابت کند؟

مبادا کسی از خدا بی خبر

برای خودش انتخابت کند؟

[ ۱۳٩٢/۱۱/۱٥ ] [ ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

 

تو اگر باز کنی پنجره ای سوی دلت

میتوان گفت که من چلچله باغ توام

مثل یک پوپک سرمازده در بارش برف

سخت محتاج به گرمای پر و بال توام

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٢ ] [ ٦:۱٦ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی

آره منم همون بهونه ی همیشگی

دلم میخواد ببینمت آخه واست تنگه دلم

چشام دوباره خیسن و پر از آهه دلم

فدای مهربونیات تویی تموم زندگیم

تنها تویی برای من بود و نبود زندگیم...

[ ۱۳٩٢/٩/٢۸ ] [ ۸:۳۱ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

اگر ماه بودم به هر کجا که بودم سراغ تو را از خدا می گرفتم

اگر سنگ بودم به هر کجا که بودم سر رهگذر تو جا می گرفتم

اگر ماه بودی به صد ناز شاید شبی بر بام ما می نشستی

و

اگر سنگ بودی به هر کجا که بودی مرا می شکستی...

[ ۱۳٩٢/٩/۱۳ ] [ ٩:٠٦ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

 

حتی شراب هم به مستی من حسادت می کند

آنگاه که

خمار یک لحظه نگاه تو می شوم

[ ۱۳٩٢/٩/٢ ] [ ٤:٥۱ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

خدا عینک بزن کوری نمیبینی چشام خیسه

نمیبینی تنم خسته دلم خونه

تو اون بالا چیکار داری که ماها رو نمیبینی

یا اینکه نه میبینی ولی به روت نمیاری

خدا اون بالاها خوبه فرشته ها بهت ساختن

مگه اونا چیکار کردن که با ما اینچنین کردی

خدا  خسته شدم  از این زمینی ها

واسه من هم یه جایی هست لابد اون بالاها

بیا پایین ببین اینجا چقدر سرده

بیا پایین ببین آدم تو گور هم میلرزه

شمارت رو به زور از عزراییل کش رفتم

تو از کی مشترک گشتی که گاهی میگه خاموشی

خدا کوری نمیبینی که بد کردند

واسه آزادیشون با من تا این حد لج کردند

خدا پس کی در دسترس میشه گوشیت

من اینجا بد میلرزم به جای ویبره گوشیت

درون سینه ام آهیست به پهنای شب یلدا

بیا گوشیتو روشن کن به روی من تنها

[ ۱۳٩٢/۸/٢۸ ] [ ۸:۳۳ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

 

از هیاهوی واژه ها خسته ام

من سکوتم را از اوراق سپید آموخته ام

آیا مرگ دلنشین ترین واژه ها نیست؟

تا چشم گشودم از چشم  زندگی افتادم

شبی!

شاید همین امشب

زیر نور این واژه ها خواهم نشست

نام خونسرد معشوقه ام را

عشقم را

بر حواس پنج گانه ام خال خواهم کوفت

و

هم زمان پایین آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت

پایان...

و

آخرین نگاهم را به طناب دار می اندازم

که حالا راهیست برای رسیدن به دلنشین ترین واژه...

[ ۱۳٩٢/۸/۱۸ ] [ ۸:۳۸ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

 

وقتی به دوست داشتن کسی که دوست نداره اصرار کنی

مثل اینه که یه کاکتوس و محکم تو بغلت فشار بدی

هر چه بیشتر فشار بدی بیشتر آسیب میبینی

[ ۱۳٩٢/۸/۱٥ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

 

کاش در کودکی می ماندیم!

جایی که تنها تلخی زندگیمان شربت تبمان بود...

[ ۱۳٩٢/۸/۱۳ ] [ ۸:٠٢ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

 

وقتی تو رسیدی و به کلبه دلم پا گذاشتی

در باورم نمی گنجید تو را در خلوتم بپذیرم!

بیگانه ای بودی هم قفس بامن...

برای خود عالمی داشتی دورتر از ستاره های دوردست

در سرزمینی که به روح من راهی نداشت

و

ناگهان تو را در روح خود حس کردم.

در هر کلامت صدای لغزیدن بهار

روی تن یخ زده ی دشت زمستانی شنیده می شود.

تو بهار شدی

بهار با تو جان گرفت

تابستان با بودن تو هست شد

پاییز چشمان هفت رنگش را از تو گرفت

و

زمستان نجابت کوههای پر برفش را.

تو برایم فرشته عشق شدی

و هستی تا ابد...

[ ۱۳٩٢/۸/۱٠ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

 

باز هم برای تو می نویسم

از

لحظه ی ضیافت من و دل که جای تو خالی بود.

باز هم برای تو می نویسم از عطش دیدار تو...

راستی تو کیستی که تمام روزهای بی ارزشم را در انتظار  تو می نشینم.

و

کاش لایق همه خوبی هایت باشم...

 

[ ۱۳٩٢/۸/٥ ] [ ۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

کاش همیشه در کودکی می ماندیم!

تا

به جای دل هایمان سر زانوهایمان زخمی میشد...

[ ۱۳٩٢/۸/٥ ] [ ٩:٢٥ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

عاشقی

عاشقی چیزی برای هدیه نیست

طرح دریا و غروب و گریه نیست

عاشقی یک کلبه ویرانه نیست

صحبت شمع و گل و پروانه نیست

عاشقی تنهای تنها یک تب است

بی تو مردن در سکوت یک شب است

[ ۱۳٩٢/٧/۳٠ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

ضربه ای که تو به من زدی

شیطان به خدا نزد!

او صادقانه سجده نکرد و رفت

ولی تو سجده کردی و خیانت...

 

[ ۱۳٩٢/٧/٢٩ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

 

اون تیکه گوشتی که بهش میگن دل

اگه فراموشت کنه میزارمش زیر گل

اون دلی که همه بهش میگن قلب

اگه به عشق تو نزد میزارمش زیر گل

 

[ ۱۳٩٢/٧/٢٦ ] [ ٥:٢٧ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

هیچکی مثل تو نبود تو هجوم لحظه هام

هیچکی مثل تو ندید عشق و تو نگام

تو کویر عاطفه میون شیار خاک

هیچکی مثل تو نداد به دلم آب حیات

تو سکوت مبهم شبای سرد

هیچکی مثل تو نداد به چشام نور و صفا

[ ۱۳٩٢/٧/٢۳ ] [ ٢:۳٧ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

آسمان آرزوها

آسمان آرزوهایم این روزها ابریست

تو اگر دستت به بلندای آن رسید

در لابه لای ابرهایش خورشید را نقاشی کن

تا بتابد و ببرد با خود هر آنچه دلم را آزرده است...

[ ۱۳٩٢/٧/٢٠ ] [ ٩:٤٩ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

 

تنها زمانی که تو در کنارم بمانی دلم قرص میشود

و

آنگاه فریاد میزنم

که

تمام قرص های دنیا جز تو ضرر دارد...

[ ۱۳٩٢/٧/۱٧ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

وقتی از همه دنیا دلت میگیرد

ای قلم

یاری ام کن تا بنگارم دردم را بر صفحه سپید کاغذ

بگویم از دل هایی که سنگ شده اند

قدم هایی که عشق را لگد مال میکنند

و

قلب هایی که فقط صدای شکستنشان به گوش میرسد...

[ ۱۳٩٢/٧/۱۳ ] [ ۱:۳۳ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

چقدر من حقیر می شوم

وقتی

دیگران اینقدر به چشمت شیرین می شوند...

[ ۱۳٩٢/٧/۱٠ ] [ ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

انسان ها دو گروهند:

گروهی چشمت می زنند

و

گروهی زخم بر دلت،

گروهی چشمشان شور است

و

گروهی زبانشان،

چشم شور را می توان تحمل کرد

اما زبان شور را هرگز...

[ ۱۳٩٢/٧/٧ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

شب تهایی

مرا!

شبی از پشت یک تنهایی تاریک و ساکن

میان رعد و برق وحشی غران

 در پشت ابر غم

به آرامی رها کردند،

دلم ترسید و قلبم را شکست

و

داغیش چشمان خضراییم را،

و با خود برد و ویران کرد

هر آنچه آرزو در راهش بود.

از آن شب تاکنون مردند تمام آرزوهایم...

[ ۱۳٩٢/٧/٤ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

نمی دانم فرهاد از چه می نالید!

او که تمام زندگی اش شیرین بود!

باور کن آسان نیست

گذشتن از کسی که تمام گذشته ات را ساخته است...

[ ۱۳٩٢/٦/٢٧ ] [ ۱:٠٢ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

گمان دارم هنوز در باورت نیست

که من هر لحظه میمیرم برایت،

بیا ای عشق من بنشین و بشنو

که این دل میتپد هر دم به یادت ...

[ ۱۳٩٢/٦/٢٢ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

عاشقی یا رفیق

می دونی فرق بین عاشق و رفیق چیه:

رفیق میگه اگه اتفاقی واست بیفته  میمیرم،

اما

عاشق میگه اگه بمیرم هم نمیذارم اتفاقی واست بیفته،

حالا تو بگو کدومشی

عاشقی یا رفیق؟

[ ۱۳٩٢/٦/۱٩ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

نمی دانستم باید فاصله ها را رعایت کرد

حتی

با آدم ها

چرا که یک دفعه می زنند روی ترمز

و

آن وقت تو مقصر می شوی...

[ ۱۳٩٢/٦/۱۸ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

قصه عاشقی

تو یکی بود یکی نبود زندگیم

یکی اومد که شد تموم زندگیم،

غیر از خدای مهربون هیچکی ندید

که اون شده ، بود و نبود زندگیم،

قصه ی ما قصه ی عاشقونه بود

قصه گلبرگ و گل و سنبل و رازیونه بود،

بالای قصه مون وفا ، پایین اون یه کوه مهر

واسه همینه عشقمون یه خورده آسمونی بود،

قصه ی عشق ما دو تا هیچ وقت به آخر نرسید،

کلاغ رو سیاه زشت هیچ وقت به خونش نرسید،

بالا رفتیم عشق بود

پایین اومدیم یاس بود

قصه ما راست بود...

[ ۱۳٩٢/٦/۱٢ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

سقا

اطرافیان من همانند  کاکتوسند...!

با اینکه ما به کاکتوس آب می دهیم

ولی

او به ما تیزی تیغش را نثار می کند،

اگر می دانستم که اطرافیانم در قبال دادن آب

تیغ نصیبم می کنند

هرگز سقای خوبی نمی شدم...

[ ۱۳٩٢/٦/٦ ] [ ٧:٤٥ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

باران عشق

آسمان دلم ابریست

از ابرش باران عشق میبارد،

حال اگر ترسی از خیس شدن نداری

بی چتر بیا

بگذار عشق بشوید

 و

 ببرد هر آنچه قلب مهربانت را خراشیده است...

[ ۱۳٩٢/٦/۳ ] [ ٥:٤٠ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

تنها

گاهی وقت ها که دلم میگیرد

و

 در حسرت تبسمی میسوزم

تنها

به یک جا پناه میبرم،

آینه ی اتاقم تنها جاییست که

جواب لبخندم را با لبخند میدهد...

[ ۱۳٩٢/٥/۳٠ ] [ ۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

خلوت

مرا به ذهنت نه!

به دلت بسپار...

به خلوت دلت انس گرفته ام،

من از گم شدن در جاهای شلوغ میترسم...

[ ۱۳٩٢/٥/٢۸ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

قاب خالی

قلب من یک قاب خالیست،

متن و تصویرش تویی،

ای یگانه شوق احساس،

زنبق و یاسم تویی،

فانی ام در این زمانه گر نباشی ای رفیق،

عاشقم بنما

تو درمانی ای رفیق...

[ ۱۳٩٢/٥/٢۸ ] [ ۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

دل غم زده

دلت که گرفته باشه

صدای ترانه که هیچ،

با صدای دست فروش دوره گرد هم گریه می کنی...

[ ۱۳٩٢/٥/٢٤ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

مرگ

بالاخره یک روز به آرزویم میرسم!

در صف اول نمازگزاران،

جلوتر از پیش نمازم

و

همه به من اقتدا خواهند کرد.

نماز که تمام شود همه به سمت من خواهند آمد.

چقدر عزیز خواهم شد،

بعد از چند قدم که حرکت کنند

کسی فریاد می زند:

بلند بگو

لا اله الا الله

شاید تنها جایی که برای من اشک بریزی همانجا باشد...

[ ۱۳٩٢/٥/٢۳ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

فتح بزرگ

عجب دنیایی شده...!

به راحتی له کردن مورچه ای زیر پا لهت میکنند

و

آنگاه به له شدنت به شکستنت چنان میخندند

که

گویی فتحی بزرگ کرده اند،

ناله های خورد شدنت برای آنها موسیقی دل انگیزیست

که

هر چه بیشتر گوش دهند

سنگدلتر خواهند شد...!

[ ۱۳٩٢/٥/۱٩ ] [ ٩:۳۱ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

 

گفت:

احوالت چطور است؟

گفتمش:

عالیست مثل حال گل!

حال گل در چنگ چنگیز مغول...

[ ۱۳٩٢/٥/۱٩ ] [ ٩:٢۸ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

 

دل من به تیغ کسانی زخم برداشت

که

از آنها انتظار محبت داشتم

نه

بی اعتنایی

و

بی معرفتی

[ ۱۳٩٢/٥/۱٦ ] [ ٦:٥۳ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

آدم باید یه

تو 

داشته باشه

که هر وقت دلش گرفت

بگه بی خیال خوبه که

تو

هستی

خوشحالم که تو هستی

ولی

هر موقع که خودت دوست داری هستی...

[ ۱۳٩٢/٥/۱٦ ] [ ٦:٥٠ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

نمیدانم!

میدانی؟

که چقدر خنده هایم درد می کنند؟

این روزها

انگار آدم ها به دست هم پیر می شوند

نه به پای هم!

[ ۱۳٩٢/٥/۱٤ ] [ ۸:٠۸ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

خدایا!

به جهنمت دیگر نیازی نیست

ما آدم ها

همدیگر را بهتر می سوزانیم...

[ ۱۳٩٢/٥/۱۱ ] [ ٩:٢٢ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

برای تو مینویسم

برای تو مینویسم که برای من ناجی عشق بودی

و در این تلاطم مواج زندگی

مرا به برکه نیلوفری عشق رساندی،

گاهی چنان دستانم را میفشاری

که

ذوب میشود وجودم از گرمی آن

با اینکه دوری از برم ،

و گاهی

سردی کلامت چنان سوزناک است

که

قندیل میبندد هر آنچه خون جاریست در رگ هایم،

مگر نه آنکه روزی برایت سرودم:

که تو تنها دعای قشنگ منی،

خدایم تو را استجابت کند،

پس تو خود مددی رسان به این استجابت

و

بگذار چنان در تو ذوب شوم

که

نه هیچ عامل جدا کننده ای

و

نه هیچ بورانی توان جداسازی ما را نداشته باشد،

در این غوغا

در این آشوب

هر تپش قلبم وصالت را تمنا دارد،

تو ای عشق،

تو ای آبشار مهربانی ،

در این آسیاب احساس نگذار سائیده شوم...

[ ۱۳٩٢/٤/٢٦ ] [ ٩:۳۱ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

قصه زندگی

وقتی پروانه در توری گیر بیفتد

که

عنکبوتش سیر باشد،

تازه قصه زندگی شروع میشود.

چون

دیگه نه میتونه پرواز کنه

نه بمیره

[ ۱۳٩٢/٤/٢۳ ] [ ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

حکم:دل

من آن یار غمزده دیروزم،

من همان بغض خاموشم،

میمیرم از درد،

میمیرم از آتش دل،

بی وفایی را فریاد میکشم،

و تو

بنشین در بزم خویش و به دنبال آس دل باش،

تو دل مرا شکستی تنها به قیمت داشتن تکه ای کاغذ

که

جز یک نقاشی ساده بیش نبود،

دل من از خون بود نه از آبرنگ،

تو تکه های دل مرا در آن کاغذکها نظاره گر باش،

شاید آنها به تو عشق را هدیه دهند...

[ ۱۳٩٢/٤/٢۳ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

تو بودی

زیبا غزل دفتر عشق من تو بودی،

آنکس که مرا برد به ژرفای عدن تو بودی،

یک عمر مرا در پی عشقت تو کشاندی،

آنکس که مرا مست می خویش نمود باز تو بودی،

حال ای تو نوید همه روز و همه حالم،

حال ای که شدی تو پر و بالم،

من را به صدایی به نگاهی به امیدی،

دلگرم بنما چونکه تو هستی همه جانم...

[ ۱۳٩٢/٤/۱٩ ] [ ۸:۳۸ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

 

و

چه احساس قشنگیست که در خلوت خود،

یاد یک دوست تو را غرق تماشا سازد.

و

چه زیباتر اگر یار کنارت باشد

و

تو را مست تمنا سازد.

[ ۱۳٩٢/٤/۱٥ ] [ ٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

محبت

در این اقیانوس بیکران هستی،

در این دریای پر تلاطم عشق،

در این جنگل وسیع خضرایی،

در این آسمان نیلگون پهناور،

در این ناکجاآباد کهربایی،

در این دنیای بی پایان آفرینش،

چرا دل کوچک من رنگ آرامش نمی بیند؟...

تویی که دل نوشته ام را میخوانی

در بند بندش عمیق بنگر،

روزی که آمدی لطف خدایم را دیدم،

آرزویم را در آغوش دیدم و بوئیدم،

تو را پرستیدم و به خاطرت درد کشیدم،

چه شبها که نخوابیدم و چه روزها که گریستم به خاطرت،

تویی که اشک مرا به سخره گرفتی،

تویی که دلم را زیر پاهای غرورت له کردی،

من فقط عاشقت بودم و بس،

گویا جزای عاشق شدن درد کشیدن است

اما

من راضی به جزایش شدم و تو را باز پرستیدم،

حال عاجزانه از تو یک چیز میخواهم

محبت

چیزی که دلم از عطشش میسوزد،

در مقابل عشق محبت کردن نباید سخت باشد

پس

چرا برای تو کاریست بس دشوار

[ ۱۳٩٢/٤/۱٤ ] [ ٩:٢٠ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

کجایی خدا؟

در این تیر شب جانفرسا،

در این برکه تنهایی،

در این جامه پوشیده از عذاب،

در این قصه پر غصه،

جایی که دلم زاری کنان میگرید

و

چشمانم میسوزد از آتشی که وجودم را احاطه کرده،

چه کنم؟

چرا به من آرامش نمیرسد؟

لبخند کجای زندگی من است؟

غصه ها چه زمان کوچ میکنند؟

کجایی خدا؟

نه تو را میبینمت و نه حست میکنم،

گفته بودی که نزدیکتری از رگ گردن به من،

پس نشانه ای بفرست تا دلم آرام گیرد،

تا که قلبم نلرزد،

تا که چشمانم نسوزد،

کجایی یا رب؟

میشود چشمانم را فردا به روی تو باز کنم،

دلم گرفته از این همه نامهربانی،

کمی مهر،

ذره ای احساس،

میزانی لبخند وجرعه ای عشق کافیست،

تا فقط بتوانم دمی نفس را تجربه کنم،

کجایی خدا؟

دلم عاشقانه تمنای حضورت را دارد...

[ ۱۳٩٢/٤/۱٠ ] [ ٥:۳٢ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

دانه های انار

به قول سهراب:

کاش دانه های دلم همچو اناری پیدا بود ...

تا

 میدیدی هر دانه ، هزار دانه تو را دوست میدارد!

هر کجا هستی ، باشی ، جایت سبز ، لبانت پر خنده باد،

و

مرا همین بس که دوستت دارم...

تو به من هیچ نگو

تا که نشکند آن چینی ضخیم غرورت،

مرا

همین بس که دوستت دارم ،

از دیروز تا امروز ، تا ته

فردا...

[ ۱۳٩٢/٤/٦ ] [ ٧:٥٢ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

روزای اول

اگه قلبمو به تو نسپرده بودم

همون روزای اول مرده بودم،

یه روزی از همون روزا ، همون روزای عاشقی،

آتیش زد اون برق چشات ، به این دلم به سادگی،

دیدم که دل دیونه شد ، واسه چشات به راحتی،

تنفس دوباره بود ، عشقی که تو بهم دادی،

واسم عمر دوباره بود ، وقتی عشق و نشون دادی،

اما حالا بعضی روزا ، گم میکنم نگاهتو،

واسه یه لحظه عاشقی ، میکشم انتظارتو،

حسرت بوسه از لبات ،  قلب منو میسوزونه،

گم شدن برق چشات ، چشم منو میسوزونه،

دلم میخواد همیشه تو ، یه یار مهربون باشی،

واسه دل بی کس من ، یه یار همزبون باشی...

[ ۱۳٩٢/٤/۱ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

سرای عشق

ما رسم دوستیمان مثل نان نیست!

که

گرمش در سفره دل باشد و سرد و بیاتش سهم نمکی!

چه گرمی عاشقانه هایت باشد و چه سردی احساساتت،

جایگاهت جز در سرسرای دل مکانی نیست...

[ ۱۳٩٢/۳/۳٠ ] [ ۳:٥٢ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

تو میتونی

خدا جون میشه امشب تو منو بغل بگیری،

بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری،

همه میگن که تو خوبی مثل مامانا میمونی،

پس بیا بشین کنارم تو که دردمو میدونی،

خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته،

میون این همه غصه قصه بی کسی سخته،

همه میگن که تو نوری مثل کهکشون میمونی،

پس بتاب بهم دوباره تو که خیلی خوب میتونی،

خدا جون تو که بزرگی درد کوچیکارو خوب میدونی،

پس بشو مهمون قلبم تو که خیلی خوب میتونی،

خدا جون منو برسون به همون که عاشقشم،

واسه تو کاری نداره تو همونی که میتونی...

[ ۱۳٩٢/۳/٢٦ ] [ ٩:۳٢ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

وادی بی کسی

آرزوم بوده یه روزی من بشم همه  کس تو،

توی این وادی بی کسی دنیا،

من بشم نیلوفر آبی برکه زندگی تو،

آرزوم بوده همیشه مثل یه ستاره باشم،

که شبا با ناز و چشمک بگیری منو در آغوش،

من بشم ستاره و تو بشی ماه آسمونم،

تو بگی دوسم داری و من واست غزل بخونم،

بخونم واست همیشه که تو قلبمی عزیزم،

توی این وادی احساس عاشقتم من تا همیشه...

[ ۱۳٩٢/۳/٢٦ ] [ ٩:٢٤ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

گلبوسه عشق

شبی در آرزویم مینشینی

همون شب که ستاره بی فروغه،

میون هق هق سرد چکاوک

دلت در آرزوی یک طلوعه،

دلت میخواد دوباره جون بگیره

باز اون چشمای رنگی عشق،

بیاد و از لبات بازم بچینه

حریر اسود گلبوسه عشق.

[ ۱۳٩٢/۳/۱۸ ] [ ٩:۱۱ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

 

روزی خواهد رسید که معشوقه ات همچون ستاره ای به آسمان پر خواهد کشید

و از آنجا تو را نظاره خواهد کرد

و

آنگاه نمی دانم تو برای دیدنش سرت را بالا خواهی گرفت

یا

به دنبال ستاره ای بر روی زمین خواهی بود،

آیا مرا در بین آن همه ستاره خواهی شناخت؟

اما

من خوشحالم که بر آسمان شب زندگیت خواهم تابید...

[ ۱۳٩٢/۳/۱٢ ] [ ٩:۳۱ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

 

چون پرنده ای خود را به شیشه ات می کوبم ،

پرو بالم خونین و پرپر می شوند ،

دست های تو را می جویند ،

اما تو چه بی خیال نشسته ای

و

گربه ات را نوازش می کنی !

[ ۱۳٩٢/۳/۱۱ ] [ ۳:٠۸ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

زنده ام!

دم و بازدم ، دم و بازدم

روز و شب ، روز و شب

غم و غصه ، غم و غصه

تنهایی ، تنهایی و باز تنهایی

حسرت ، حسرت و باز حسرت

فقط...

زنده ام !

[ ۱۳٩٢/۳/۸ ] [ ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

 

دو رکعت گریه برای خاطره هایم

یک قنوت سکوت برای یادت

دو سجده بی قراری برای عشق بر باد رفته

یک تشهد برای مرگ دلم

[ ۱۳٩٢/۳/۸ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

 

من و خورشید هر روز صبح به عشق تو بیدار می شویم

که

او روزت را روشن کند و من دلم روشن شود از وجود تو

که

یگانه عشق تمام زندگی منی

دوستت دارم تک ستاره زندگی ام

عاشقانه می خواهمت

دلم هر دم تمنای نفست را دارد

چرا که

تنها لمس وجودت به من زندگی می بخشد

دوستت دارم ای...

[ ۱۳٩٢/۳/۳ ] [ ۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

قناری تنها ی من بخوان،

بخوان که بی صدای تو همانند تک برگ آویزان به درختم

که در حال سقوط است،

صدای چینی نازک غرورم را می شنوی

که چگونه شکست و هر تکه اش زیر پای رهگذری افتاد،

اما تنها غرورم نشکست،

آنچه شکست صدای مهیبی داشت

آنچه شکست صدای دلم بود که تکه تکه شد،

اما من اجازه ندادم  تکه های شکسته دلم همانند غرورم زیر پای رهگذری بیفتد

حتی تکه های شکسته اش را تنها و تنها زیر پای او گذاشتم

تا تنها و تنها او یگانه کسی باشد که از صدای خورد شدنش لذت ببرد ،

من این لذت را تنها برای او می خواهم و بس...

[ ۱۳٩٢/٢/٢٥ ] [ ۸:٥٩ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

دلم یک فیلم بلند می خواهد،

یک واقعیت عاشقانه،

پر از سکانس های با تو بودن،

یک دکمه ی تکرار...

[ ۱۳٩٢/٢/۱٩ ] [ ٩:٢۱ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

 

رسیده ام به حس برگی که میداند باد از هر طرف بیاید،

عاقبتش افتادن است

[ ۱۳٩٢/٢/۱٩ ] [ ٩:۱٥ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

 

تنهایی ها عمیق اند

عمیق ، مثل صورت مردگان.

حلزون ها چقدر تنهایند

به جز آشیانه خود همراهی ندارند.

تنهایی ها عمیق اند، آشیانه کوچکم!

و تو در خاموشی هایم می درخشی

و من آنقدر دوستت دارم که فراموش می کنم زندگی با بلعیدن مردگان است که ادامه دارد!!!

[ ۱۳٩٢/٢/٤ ] [ ٧:٤٠ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

درخت کوچک کنار حیات خشکیده است درست مثل احساس من،

به او آب نرسیده و به من ناز...

بوته یاس کنار باغچه غمگین است درست مثل دل من،

به او خورشید نتابیده و به من مهر...

قناری زیبای من دیگر نمیرقصد و نمیخواند درست مثل من،

به او عشق نرسیده و به من ...

انگار دردمان یکیست؟

عشق...

اما انگار قناری دارد از قصه دق میکند درست مثل من،

دردمان یکیست:

تنهایی...

قناری باید به هیچ عادت کند مثل من ...

[ ۱۳٩٢/۱/٢۸ ] [ ٦:٥۸ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

چه بی پروا دل می سوزاند!

همانکه بی پروا فریاد می زند

دل شکستن هنر نمی باشد...

[ ۱۳٩٢/۱/٢۸ ] [ ٦:٥٤ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

کفش هایت کو؟

می خواهم آنها را بردارم

تا تو هم مثل بی وفایان هوس رفتن نکنی...

[ ۱۳٩٢/۱/۱۸ ] [ ٩:۱۸ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

 

بزرگی روحت را میان دستانت پنهان کن،

چون

بزرگ بودن میان مردم کوچک،

کاریست بس سخت...

[ ۱۳٩٢/۱/۱۸ ] [ ٩:۱٥ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

 

خدایا

دلم شکسته از اطرافیانم ،

بغض گلویم را گرفته،

خدایا

حواست هست!

این بغض در همان گلویی هست که تو از رگش به من نزدیک تری

[ ۱۳٩٢/۱/۱٦ ] [ ۸:۳٤ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

پادشاه در یک شب زمستان در کاخ به یکی از نگهبانان خود گفت:

سردت نیست؟

گفت:

عادت دارم

شاه گفت:

میگم برات لباس گرم بیارن.

شاه فراموش کرد،

صبح جنازه نگهبان را پیدا کردن که روی دیوار قصر نوشته بود:

من به سرما عادت داشتم،

وعده لباس گرمت مرا از پای در آورد...؟

[ ۱۳٩٢/۱/۱٦ ] [ ۸:٢٩ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

خدایا

چگونه عاشقت نباشم!

وقتی تو دیدی و پوشاندی

و

مردم ندیده فریاد می زنند...

[ ۱۳٩٢/۱/۱٦ ] [ ۸:٢٧ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

عشقت به دلم اگر بتابد چه کنم؟

مهرت به سرای من بخوابد چه کنم؟

یکدم به سوال من بده جوابی ای گل

روزی که دلم تو را بخواهد چه کنم؟

[ ۱۳٩٢/۱/۱٦ ] [ ۸:٢٢ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

ماسه ها فراموشکارترین رفیقان راهند،

پا به پایت می آیند ،

آنقدر که گاهی سماجت شان در همراهی حوصله ات را سر میبرد،

اما کافی است تا اندک بادی بوزد

یا

خرده موجی برخیزد تا برای همیشه از حافظه ضعیفشان رد پایت پاک شود.

ما از نسل ماسه نیستیم!

از نسل صدفیم،

صدف هایی که به پاس اقامتی یک روزه ،

تا دنیا دنیاست

صدای دریا را برای هر گوش شنوایی زمزمه می کنند...

[ ۱۳٩٢/۱/۱٦ ] [ ۸:۱٤ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

تلنگر کوچکی ست باران...

وقتی

فراموش می کنیم آسمان کجاست!

[ ۱۳٩٢/۱/۱٦ ] [ ۸:۱٠ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

آغوشی باش و مرا به اندازه ی تمام اشتباهاتم بغل کن،

بدون آنکه حرفی میانمان رد و بدل شود،

فقط نگاه باشد و نفس،

زندگی آنقدرها دوام نمی آورد،

همین حالا هم دیر است...

[ ۱۳٩٢/۱/٧ ] [ ٩:۳٤ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

 

حالم توپ است!

حال همان توپی را دارم که افتاده در خانه ی همسایه ای که تهدید کرده

اگر

بار دیگر بیافتد با کارد پنچرش می کنم...

[ ۱۳٩٢/۱/٧ ] [ ٩:۳٠ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

 

قبل از اینکه بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی ،

کفش های من را بپوش و در راه من قدم بزن...

از خیابانها،کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم،

اشک هایی را بریز که من ریختم...

دردها،غمها و خوشی های من را تجربه کن...

سالهایی را بگذران که من گذراندم...

روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم...

دوباره و دوباره به پا خیز

و

مجددا همان راه سخت را قدم بزن،

همانطور که من انجام دادم...

بعد،

آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی !!!

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱٩ ] [ ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

 

انگار داروخانه هم فهمیده ما تو این دنیا تا کجا زخم خوردیم

که هر وقت میرم دارو بگیرم بقیه شو چسب زخم میده!

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱٩ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

 

وقتی نیازت دارن بالا می برنت

وقتی نیازشون داری بالا می آرنت!

[ ۱۳٩۱/٩/٢٧ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

 

سرفه هایم صدای خرده شیشه می دهد

فکر کنم دلم شکست...

[ ۱۳٩۱/٩/٢٧ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ] [ بهزاد ]

 

گاهی

حس آخرین بیسکوئیت ساقه طلایی را دارم:

"تنها و شکسته"

[ ۱۳٩۱/٩/۱٢ ] [ ٩:٠٧ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

درد مرا انتخاب کرد

من

تو را

و تو

رفتن را

آسوده برو!

دلواپس من نباش

من

و

درد

و

یادت

تا ابد با هم هستیم...

[ ۱۳٩۱/۸/٤ ] [ ۸:٠٤ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

پاهایم را که در آب می زنم

ماهی ها جمع می شوند

آن ها همه می دانند

که من طعمه روزگارم...

[ ۱۳٩۱/۸/٤ ] [ ۸:٠٢ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

چه شده؟

ای دل دیوانه هوایش کردی؟

با دو چشمان پر از اشک صدایش کردی؟

گفته بودی که دلش معدن بی معرفتیست،

تو نشستی و دل، خوش به وفایش کردی؟

[ ۱۳٩۱/۸/۳ ] [ ۸:۳۸ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

بی تو ایستاده ام روی پاهای خودم

و

دارم به تو نگاه می کنم

که

حتی روی حرف های خودت هم نمی توانی بایستی...

[ ۱۳٩۱/۸/۳ ] [ ۸:۳٤ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

دلم را می پیچم لای پتو...!

شاید سرما نخورد

از بس که

رفتار بعضی روزهایت سرد است...

[ ۱۳٩۱/٧/٢٧ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

این روزا یه عده آدم جوری زیر آبی میرن که دلت می خواد بهشون بگی :

من نگاه نمی کنم بیا بالا یه نفس بکش

لااقل خفه نشی!

[ ۱۳٩۱/٧/٢٠ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

سرت را برگردانی،

خاطرات چنان زیر گوشت می خواباند تا جای پنج انگشتش گرمای راهت شود،

گذاشت راهت را بگیر و برو،

با خاطرات در نیوفت،

دستش عجیب سنگین است...

[ ۱۳٩۱/٧/٢٠ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

چه بی پروا...

دلم آغوش ممنوعه را می خواهد

که تنها شرعی بودنش را من می دانم و دلم و تو...

چه عاشقانه دلم می خواهد تو را و نفسایت را

تا جان بگیرد وجودم از وجودت...

[ ۱۳٩۱/٧/۱٩ ] [ ٩:٤۸ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

در کودکی در کدامین بازی راهت ندادند؟

که امروز

تا به این حد دیوانه وار تشنه ی بازی کردن با آدم هایی؟

[ ۱۳٩۱/٧/۱٧ ] [ ٩:۳٩ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

تو کجایی سهراب؟

آب را گل کردند.

چشمها را بستند و چه با دل کردند.

صبر کن ای سهراب؟

گفته بودی:

قایقی خواهم ساخت،

دور خواهم شد از این خاک غریب!

قابقت جا دارد؟!

من هم از همهمه اهل زمین دلگیرم...

[ ۱۳٩۱/٧/۱٧ ] [ ٩:۳٤ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]

 

در عجبم از کار خدا

که تو را آفرید!

و

از من انتظار یکتا پرستی دارد...؟

[ ۱۳٩۱/٦/٢٢ ] [ ۸:٠٤ ‎ب.ظ ] [ بهزاد ]