محبت

در این اقیانوس بیکران هستی،

در این دریای پر تلاطم عشق،

در این جنگل وسیع خضرایی،

در این آسمان نیلگون پهناور،

در این ناکجاآباد کهربایی،

در این دنیای بی پایان آفرینش،

چرا دل کوچک من رنگ آرامش نمی بیند؟...

تویی که دل نوشته ام را میخوانی

در بند بندش عمیق بنگر،

روزی که آمدی لطف خدایم را دیدم،

آرزویم را در آغوش دیدم و بوئیدم،

تو را پرستیدم و به خاطرت درد کشیدم،

چه شبها که نخوابیدم و چه روزها که گریستم به خاطرت،

تویی که اشک مرا به سخره گرفتی،

تویی که دلم را زیر پاهای غرورت له کردی،

من فقط عاشقت بودم و بس،

گویا جزای عاشق شدن درد کشیدن است

اما

من راضی به جزایش شدم و تو را باز پرستیدم،

حال عاجزانه از تو یک چیز میخواهم

محبت

چیزی که دلم از عطشش میسوزد،

در مقابل عشق محبت کردن نباید سخت باشد

پس

چرا برای تو کاریست بس دشوار

/ 0 نظر / 22 بازدید