کجایی خدا؟

در این تیر شب جانفرسا،

در این برکه تنهایی،

در این جامه پوشیده از عذاب،

در این قصه پر غصه،

جایی که دلم زاری کنان میگرید

و

چشمانم میسوزد از آتشی که وجودم را احاطه کرده،

چه کنم؟

چرا به من آرامش نمیرسد؟

لبخند کجای زندگی من است؟

غصه ها چه زمان کوچ میکنند؟

کجایی خدا؟

نه تو را میبینمت و نه حست میکنم،

گفته بودی که نزدیکتری از رگ گردن به من،

پس نشانه ای بفرست تا دلم آرام گیرد،

تا که قلبم نلرزد،

تا که چشمانم نسوزد،

کجایی یا رب؟

میشود چشمانم را فردا به روی تو باز کنم،

دلم گرفته از این همه نامهربانی،

کمی مهر،

ذره ای احساس،

میزانی لبخند وجرعه ای عشق کافیست،

تا فقط بتوانم دمی نفس را تجربه کنم،

کجایی خدا؟

دلم عاشقانه تمنای حضورت را دارد...

/ 0 نظر / 14 بازدید